دارم یه رمان مینویسم
از اپ بعدیم شروع میکنم
امیدوارم لذت ببرید
این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده![]()
یا اشک توچشات جمع می شه
چی کار می کنی؟
من.............!!!!
خوب من تو این موقع لب تابمو روشن میکنم
یه اهنگ میارم هدفونمو می زارم تو گوشم
صدای اهنگو تا اخرش زیاد میکنم
و چشمامو می بندمو سرمو تکون میدم
این جوری همه چیز یادم میره
تو در این موقع چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من عاشق شعرای بریتنیم

توچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
متولد می شویم ودیگران خوشحال می شوند
میمیریم و از مردن ما غمگین می شوند
ودر این میان کسی ما را احساس نمی کند
(نوشته شده توسط الهه)

ادمها برای هم مثل یک کتاب هستند به صفه اخر که می رسند
میرن سراغ یکی دیگه پس حواست باشه پیش هر کسی ورق نخوری.

" انسان هيچ وقت بيش تر از آن موقع خود را گول نميزند كه خيال ميكند ديگران را فريب داده است " . لاروشفوكولد
البته با این تفاوت که این رگ گردن زده و من
رگ دست اونم نه برای عشق بلکه برای
فهمیدن اون دنیا

خالیم،
خالیم از بودنم،
خوشحال از حس تنفر!!
و غمگین از تنهایی خودم
یک لحظه : علامت سوال؟
چــــــــــرا ؟!
چرا کسی نمی فهمد؟
که من از خودم گریزانم...؟!

دیوانه بودم ان روزی که تورا فریاد زدم برای هیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زندگی برای من سایه روشن های تیرو تارن !!!!!!!!!!!!!!!!!
عشق دوران کودکی عذابم می دهدافسوس افسوس که دیگر .................

چقدر جاي تو خالي است زير بارانها
دقايقي كه من و خلوت خيابانها
دقايقي كه سكوت و شراب و مستي و عشق
من و ترك ترك بي امان ليوانها
چقدر جاي تو خالي تو را بغل بكنم
ميان دلهره مرگبار توفانها
تو را بغل بكنم تا دوباره تازه شوند
تمام حادثه ها، بوسه ها و گلدانها
دقايقي كه من و تو دقايقي كه خدا
و يك توقف كوتاه بين دورانها
دقايقي كه بيايند و خيره مان بشوند
دقايقي كه نگاه تمام انسانها
چقدر جاي تو خالي كه عاشقت بشوم
چقدر جاي تو خالي كه زير بارانها… .
.
.

در تک تک لحظه های خالی از بی شرمی
می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند
و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن
با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد
آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟
خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ۲۰:۳۰
نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته
او نمی خندد و بی خاطره نعشه
تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند
خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی
من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم
من خالی از پوچم
![]()
|
باسلام خدمت همه عزیزان این شعراستادشهریارروخیلی دوست دارم واسه همینم براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟ آمدي جانم به قربان ولي حالا چرا ؟ |

من مث یه صبح روشن تو نگاه تو نشستم
تو رو مثل یه اقاقی که بدست باد نسپردم
تو رو راه دادم توی قلبم که بهار بی خزونه
اما تو واسه نگاهم به چه ارزشی چه اجری؟
چشاتو بستی و رفتی زدی این قلبو شکستی
توی حیرونی چشمام پلکاتو بستی و رفتی
رفتی و نگاه نکردی
که تو قلبم جای تو هنوز بهاره
واسه خزون قلبم یه امید و انتظاره
اگه حالا این دل من یه خزون بی بهاره
ولی با یاد نگاهت نازنینم
جای خالیتم بهاره
این شعرو تقدیم میکنم
به راضیه شهریاری
راضیه جون ازوب گزوی گازتو ازوزم بنری
ارئم منبی البر تنبم![]()
یادتون رفت بپرسید ردی که
بین لب و بینیمون هست چیه
مامان بهم گفت اون رد انگشت فرشته ای که
کنارت ایستاده بود


یادم میاد وقتی خیلی کوچیکتر بودم یه سوال خنده دار از مامان برسیدم
برسیدم که چرا بین لب و بینیمون گوده
مامان با لبخنده دلنشینی گفت
وقتی ما هنوز به این دنیا لبخند نزده بودیم
واون بالا بالا ها بیش خدا بودیم
و وقتش رسیده بود که به دنیای ادما بیام
خدا همه ی رازای دنیارو درگوشت گفت
وتو با شیطنت زیاد می خواستی این رازو
به فرشته ای که کنارت ایستاده بود بگی
که ناگهان فرشته انگشت سبابشو بین
لب وبینیت فشار دادو گفت هیس.................
واونجا بود که تو همه رازی که
با خودت داشتی به دنیای ادما می اوردی
رو فراموش کردی
بعد اتمام حرف مامان دستمو بالای لبم گذاشتمو
به مامان گفتم که دیگه هیچ وقت رازی
رو به کسی نمیگم!!!
